بعد از اینکه صبح روز چهارشنبه اولین روز آغاز به کار نمایشگاه مطبوعات از ورودمون به نمایشگاه جلو گیری کردند و هم دست از پا داراز تر برگشتیم و با مترو رفتیم خونمون باز شنبه دوم آبان دیدم حالا که بخاطر کارآموزی تا بهشتی اومدم یه سری هم با دوستم به نمایشگاه بزنم . از این پانزده نمایشگاه قبلی من که هیچ کدومش رو ندیده بودم و حالا هم که رفتم برا دیدن تنها از اون جهت بود که وقت بگذرونیم و یه دلایلی دیگه مثل اینکه که واسه ما که از بچه ارتباطی هستیم بد می شه اگه نریم، البته بد هم نمی شه اما خب دیگه باید یه ذره ریخت ارتباطی ها رو به خودمون بگیریم.
بعد از پیاده شدن از ون صلواتی نماشگاه ( الان یادم اومده که من این همه مصلا رفتم صلوات ون ها رو نفرستادم ) دیدم یک عده ای با دوربین و بی دوربین رو به ما در انتظارند ...خوشحال شدیم فکر کردیم روزه اول که تحویلمون نگرفتن حالا امروز می خوان جبران کنند ... ما از داخل جمعیت رد شدیم و پله های حیاط رو طی کریم اما دریغ از یک مقدار توجه ... ما که نفهمیدیم موضوع از چه قرار بود و کی قرار بود بیاد ... اما حرف از موسوی بود ... ما هم دیدیم بهتره راهمون رو بکشیم بریم داخل .اول رفتیم بالا دیدیم خلوت است و به دل نمی شینه مثل اینکه خبرها طبقه ی پایین است . سر سری بالا رو دیدمو وبه انتهای سالن بالا که رسیدیم دیدم غرفه نشریات دانشجوییه ... بدو بدو کردیم بریم غرفه دانشگاه خودمون ... اما سرمان رو به بالا خشک شد و اسمی رو سر در غرفه ها از علامه نیافتیم .. نیشخندی زدیم و رفتیم پایین. مستقیم رفتیم جای شلوغ محوطه ، شلوغ ترین غرفه ها و بزرگترین غرفه برای خبرگزاری ها و روزامه های دولتی بود .همشهری هم بر داشته بود دو تا آدم مثل مجسمه گذاشته بود جلو غرفه اش فکر کنم برا تبلیغ و جلف بازی ، چند دقیقه ای مبهوت اون آدمکها شده بودم و با اون قیافه ی خنثی . دمه غرفه کیهان بحث سیاسی داغ بود نرفتم جلو از آدمهای داغ ترسیدم .یه جا دیگه هم بود نمی دونم ایران بود یا اطلاعات یه تی وی گذاشته بودن داشت اون منظره انتخاباتی رو نشون می داد(شایدم یه روزنامه دیگه ). کلی آدم حلقه زده بودن دوره تی وی و دوربین هاشون چیک چیک یا عکس می انداخت یا داشت فیلم می گرفت .یه خاونمه کنار دستم وایساده بود جناب موسوی رو که از تی وی دید برگشت به اون بغل دستیش گفت این کیه ، من همینطوری هاج و واج موندم از سوال خانومه.
بعضی از غرفه ها بعضی نسخههای روزنامه مجلاتشون رو رایگان می دادند و ما هم دستشون رو رد نمی کریم و می گرفتیم ... یه لحظه از خط مجله و روزنامه ها اومدم بیرون و رفتم تو خط آدما ... آدمای که از نمایشگاه دیدن می کردن تیپ و قیافه هاشون با عامه مردم حدی فرق داشت ...ظاهرا یه جوری شخصیت های فرهنگی و تحصیلکرده می زد باشن .
من داشتم می گشتم تو نمایشگاه ببینم می تونم "فصلنامه رسانه " پیدا کنم و بالاخره ریسیدیم غرفه مطالعه و توسعه رسانه. چندتا از بچه های دانشکده رو تونستم اونجا ببینم .
دیگه با دوستم خسته شدیدم ، مخصوصا این که دستون پر بود از روزنامه و مجله ... اومدیم بریم از راهی که اومدیم بر گردیم چشمم خورد به غرفه ای که مربوط به نا بینا ها بود ... به ذهنم رسید برم ببینم چیه ... دیدیم یه مجله ای هست برا نا یناها . ازشون یه نسخه خواستم و خواستم یه کم آشنا شم با خط برسل . غرفه دار هم اومد و برا منو دوستم از نوشتن خوندن بریل گفت . حالا من یه مجله دارم با خط بریل و یه کاغذ که چطوری نوشتن رو می شه از روش یاد گرفت . فکر کنم نوشتنش زیاد کاره سختی نیست ، اما خوندنش از من بر نمیاد.
رفتیم بیرون و تو حیاط نشستیم رو یه صندلی و یه نگاه به دستامون و بسته ها انداختیم دیدیدم انگار حال بار کشی نداریم ، بعضی از اونهایی که دوست داشتیم رو گلچین کردیم و نصف مجله و نشریاتی گرفته بودیم رو گذاشتیم رو صندلی حیاط مصلا و جیم شدیم رفتیم. میگم چیه این همه روزنامه مجله ی به درد نخور داریم که بعضا چهار تا دونه مخاطب به درد بخور هم نداره و داره همینطوری بخشی از سرمایه مون می ره واسش؟!

چند روزه دارم به آینده رشته ای که می خونم فکر می کنم ...ماهیتاً رشته ام رو دوس دارم ... تنها مشکلی که هست اونقدر استعداد کاریش رو ندارم...البته رشته ارتباطات یه جوریه که از نظر کاری میشه تو زمینه های زیادی مشغول شد...اما نمی دونم...(؟)... هیچ نگاه روشنی به آینده ندارم ... درسته که 100 درصد بازار کار برا من هست چون از طرفی در کل بازار کار رشته ارتباطات حداقل تو شاخه روابط عمومی زیاده (میگن) واز طرف دیگه هم بنده پ قانون کار به من می خوره ... اما اینکه چقدر بتونم از پـَـسش بر بیام معلوم نیست...معلوم نیست... تو سرم خیلی فکرا هست ... اینکه مثلا کلاسهای گزارش نویسی ، خبر نویسی شرکت کنم اما هی به خودم میگم الان نه باشه بعد فارغ التحصیلی راستش با ترمی 20واحد فرصتش هم ندارم ...این ترم کارآموزی داشتم اما گفتم بذارم ترم آخر که یه کم بیشتر چیز میز یاد بگیرم که یه وقت رفتم فلان سازمان گفتن گزارش از فلان رویداد پا شما بتونم از عهده ی یه گزارش درست و حسابی که از یه تحصیل کرده ارتباطات توقع میره بر بیام... از جهت دیگه هم باز فکر کردم اگه همین ترم کارآموزی بر می داشتم برام زمینه آشنایی حرفه روابط عمومی بیشتر فراهم میشد یعنی یه کم دستم میومد چی به چی هست و من در چه زمینه ایش بیشتر توانایی دارم و این جور سر در گم نمی شدم مثه الان ... آدم وقتی تکلیفش مشخص باشه و برا خودش هدف تعریف شده داشته باشه به حتم با علاقه ی بیشتری کاراش رو دنبال می کنه ...مهمتر از همه یه پشتیبانه که به آدم امید بده و همراهیت کنه ...درسته گفتم استعداد ندارم ولی انقد به خودم مطمئنم که با تمرین و آموزش بیشتر می تونم تا حدی موفق باشم ... ولی نمی دونم چی افتاده تو وجودم نمی ذاره یه تکونی به خودم بدم...یه کم خودم تلاشم رو بیشتر کنم... انگار همش باید به یکی متکی باشم حتی تو یه مساله ساده . نمونه اش خرید لباس خب واسه سال نو یه شال و شلوار لی و کیف خریدم ... شالم خوش رنگه ، سبز آبیه مانتوم هم آبی روشن... می خواستم چادر عربی بخرم واسه عید ... اما نشد دیگه دوس ندارم با ابن وضع شلوغی خیابونو و مغازه ها پامو بیرون بزارم فردا هم کلاس گرافیکم رو برم کلا کلاسا اینور عید تموم میشه...
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم :
نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم ، آن گاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید.
سوم ، آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم ، آن که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.
پنجم ، آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم ، آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.