


خسته ام از این شب و روزهای یه جور و یه نواخت
شنبه تا چهارشنبه رو که تا ظهر سره کارمو بعد از ظهرم که یا نشستم پای کام و تلویزیون یا یه ذره حوصله ای باشه پای کتاب.
پنج شنبه ها هم که صبح تا غروب سره کلاسای ایکس.
از این گذشته این روزا هرچی می گردم تا به یه چیزی دلمو خوش کنم و برام دلچسب باشه هیچی به مذاقم خوش نمیاد .هیچ چیز برام لذت بخش نیست حتی دیدن یه دوست قدیمی یا رفتن به جاهایی که قبلا دوست داشتم .
دقیقا نمی دونم چرا !شاید چون بعد دانشگاه و شاغل شدنم از دوستام دور افتادم ، شایدم واسه اینه که به کاری که دوست داشتم نرسیدم، شایدم ... می گن که : ما همیشه فک می کنیم مشکلات باعث دوری ما از خدا شده اما غافل از اینکه دوری ما از خدا باعث مشکلات شده.
حالا من نمی دونم قضیه چیه ! به هرهزارو یک دلیلی که باشه من امروز بقول شانون قلبم خسته ست، روانم خسته ست. فقط خدا خودت یه جوری حلش کن.
یــک گوشه بنشـــیند
پـشتـش را بکــند به دنیـــــــا
پاهایـش را بـغـــل کـند
و بلند بلند بـگوید: مـــن دیگر بازے نمــے کــنم .
. .
چه زود 9 ماهه گذشت
درست همین مدته که مشغول به کارم و هوای وب و وبگردی از سرم افتاده بود
امروز بود که یادش افتادم
دو با ره سلام ؛ سلامی "مهر"ی


- سال 73 بود که کلاس اول بودم اون موقع ها هر سال که بزرگتر می شدیم یه گل هم به کتاب فارسی مون اضافه می شد , یادش بخیر :)
مگر نه اینکه کربلا زاییده شهوت پرستی و دنیا طلبی ها بود؟
درست همون موقع که فکر می کنم دارم درست قدم بر می دارم و دارم رو اعتقاداتم کار می کنم همون موقع کلی افکار مزاحم سر و کله شون پیدا می شه . انگار اونوقت که پی اینجور کارها نبودم این شیطونه هم مزاحم نمی شد و کاری به کارام نداشت اما همینکه یا علی می گم و شروع می کنم یهو یه وقتی هایی ته دلم خالی می شه ..می دونم باید باید توسل کرد می دونم باید من قدمم رو بردارم و بقیه چیزا رو بسپارم به خودش می دونم باید امید داشت .اما ، اما اینکه چرا هی نا امید می شم چرا تازگیا هی تو دلم به خدا خورده می گیرم و چرا بعضی وقتا چشمام رو روی بعضی چیزا می بندم !! نمی دونم. شاید ضعیف ام و سست شاید چون ایمان درست و حسابی ندارم .
ایمان (عرفان نظر آهاری )
روزها آب و ماهها آب و سالها آب. قرن در قرن آب و هزارهها آب.
هر جوي باريکي، دريا به دريا پيوسته
و آب از سرم گذشته و آب از جانم و ز روحم.
و من عصايي ندارم که آبها را بشکافم،
من عصايي ندارم که از رود و جوي و نهر و سيل بگذرم،
من عصايي ندارم تا ...
آب بر آب و از هر روزنهاي آبي ميجوشد و از هر تنوري و از هر پنجرهاي
و من کشتي ندارم که بر آن سوار شوم،
کشتي ندارم که از هر چيزي، جفتي برگيرم،
کشتي ندارم تا ...
آب بر آب و من فروتر و من غرق، موج در موج و من هراس و من ظلمت،
و نهنگي ندارم تا مرا ببلعد.
نهنگي ندارم تا سرم را برجگرش بگذارد،
من نهنگي ندارم ...
روزها باد و ماهها باد و سالها باد. باد در باد و مي وزد. باد در باد و ميپيچد. هر نسيمي تند بادي و هر تند بادي، توفان.
من قاليچهاي ندارم که بر باد بيندازم.
من قاليچه اي ندارم تا بگذرم و بگريزم،
من قاليچهاي ندارم ...
روزها ديو و ماهها ديو و سالها ديو. قرن در قرن ديو و هزارهها ديو.
از هرغاري ديوي سر درمي آورد و درهر سوراخي ديوي آشيانه کرده است. ديوان ميرقصند و ديوان ميخوانند و ديوان ميخندند. ديو در ديو
و من انگشتري ندارم تا در دستم کنم
و انگشتري ندارم تا پريان و ديوان را آرام و رام کنم،
من انگشتري ندارم ...
سنگها بت وچوبها بت وعشقها بت و قلبها بت، کوچک بت و بزرگ بت.
من تبر ندارم که بتها را بشکنم
وتبر ندارم تا آن را برشانه بت بزرگ بگذارم
من تبر ندارم ...
روزها آتش. تن بر تن ميسوزد و دل بر دل و جان بر جان. تنم هيزم و روحم هيزم و قلبم هيزم
و من گلستان ندارم تا آتشم را سرد و سلام کنم.
من گلستان ندارم تا سبز باشم و جهان را گل ببارم
من گلستان ندارم ...
جهان جذامي ، جهان مجنون، جهان کر و کور و کبود، جهان افليج، جهان پيسي، جهان مرده
و من دمي ندارم تا در جهان بدمم.
دمي ندارم تا شفا دهم، تا درمان کنم، تا زنده،
من دمي ندارم ...
نه عصا و نه کشتي و نه نهنگ و نه قاليچه و نه انگشتر و نه تبر و نه گلستان نه نَفَس.
پس من چگونه جهان را تاب بياورم ؟! پس من چگونه ....
* * *
روزها عبور و ماهها عبور و سالها عبور، قرن در قرن عبور و هزارهها عبور.
اما گفتند
تنها آن کس که از آب ميگذرد، عصا به دستش ميدهند
و تنها آن که در آتش ميرود، گلستان را ميبيند
و آنکه قعر اقيانوس را ميجويد، نهنگان را مييابد
و آن که سوار باد ميشود، قاليچه را به دست مي آورد
و آنکه ديوان را رام مي کند، انگشتر به دستش مي کنند
و آن که بتها را ميشکند، تبر خواهد يافت
و آن که زنده ميکند، صاحب نَفَس ميشود ... .
پس عصا، ايمان بود
و کشتي ايمان
و نهنگ ايمان.
قاليچه و انگشتر و تبر و گلستان ايمان.
پس نَفَس ايمان بود.
من زیبایی را دوست دارم ، تو نیز .
من آزادی را دوست دارم ، تو نیز.
من آسایش را دوست دارم ، تو نیز.
من رضاء را دوست دارم ، تو نیز .
من حجاب را دوست دارم ، تو اما نه !
من بر چادر بر سرم افتخار می کنم ، تو اما گویا سنگینی نواری بر سرت آزار دهنده است !
اینجاست فرق من و تو ؛
من زیبایی را برای خودم و خانواده ام می خواهم و تو برای غیر
من آزادی روح ام را می خواهم و تو آزادی نفست را
من آسایش دو دنیا را می خواهم و تو آسایش دنیای دنی را (هرچند که از همان هم محرومی !)
من رضای الله را می خواهم و تو رضای اله را .
یادت بیاورم؛
حجاب را من نخواسته ام ؛ معشوق ات خواسته است .
عاشق هم که جز رضای معشوق را نمی خواهد !
فکرش هم نمی کردم اینجوری بی در خواست طلبیده شم
خدایا شکرت
دوشنبه از تهران حرکته و سه شنبه وارد خاک عراق می شیم
امیدوارم پام به حرم برسه چون هنوز تو باورم نیست طلبیده شدم
حلال کنید . خداحافظ
به نام خداوند رحمان و رحیم
امروز اذان مغرب رو که گفتن موبایل رو گذاشتم کنار و از اتاق رفتم بیرون دیدم نه خبری از چایی هست و نه سفره افطاری . صدا م رفت بالا و زنگ زدم به مامانم که همین فردا پا می شی میای ، من نمی تونم با این یه جا بمونم یه چایی نذاشته این دختره خود خواه ات.
موبایلم دیگه جواب کرده نه صداش در میاد نه دکمه چهارش می زنه ، دل و روده اش رو ریختم بیرون ببنم چه خبره اما اومدم که ببندم بسته نشد و یه چیزش هم شکست کلی عصبانی شدم . همین شد که وقتی دیدم افطار نداریم با عصبانیت زنگ زدم مامان و از آبجی شکایت کردم . مامان چند روز رفته مسافرت تا کمک مادر بزرگ اینا پسته بچینند .
بعد دعوایی که با آبجی داشتم به این فکر می کردم که من جز مامان هیشکی رو تو این دنیا ندارم بهش تکیه کنم . و با این حال من اصلا قدر مامانم رو نمی دونم[گریه]